Lingofa

figurativ

فیگوراتیو (شکل‌گرا)

Adjektiv

مثال

  1. Er malt figurativ, während sein Kollege abstrakt arbeitet.

    اون به‌صورت فیگوراتیو نقاشی می‌کنه در حالی که همکارش انتزاعی کار می‌کنه.

کلمه‌های نزدیک

دنبال کلمه‌ی دیگه‌ای می‌گردی؟ دیکشنری آلمانی‌فارسی لینگوفا بیش از شش هزار کلمه با مثال و ترجمه داره.