sein
بودن
Verb
مثال
Ich bin müde.
من خستهام.
کلمههایی که از این ساخته شدن
آلمانی کلمهها رو روی هم سوار میکنه، پس با دونستن یکی، چندتای دیگه رو هم نصفهنیمه میفهمی.
- blau seinمست بودن (عامیانه)
- grün hinter den Ohren seinبیتجربه بودن
- Übungseinheitجلسهی تمرین
- Bewegungseinschränkungمحدودیت حرکتی
- Auseinandersetzungدرگیری لفظی / بحث جدی
- auf dem Holzweg seinدر اشتباه بودن
- in Eile seinعجله داشتن
- gewohnt seinبه چیزی عادت داشتن
- Umweltbewusstseinآگاهی زیستمحیطی
- auseinandergehenاز هم فاصله داشتن (نظرات) / از هم جدا شدن
دنبال کلمهی دیگهای میگردی؟ دیکشنری آلمانیفارسی لینگوفا بیش از شش هزار کلمه با مثال و ترجمه داره.