überfordert
از پس کاری برنیامدن (احساس فشار)
Adjektiv
مثال
Mit drei Kindern fühlt sie sich manchmal überfordert.
با سه تا بچه، گاهی احساس میکنه از پسش برنمیاد.
کلمههای نزدیک
دنبال کلمهی دیگهای میگردی؟ دیکشنری آلمانیفارسی لینگوفا بیش از شش هزار کلمه با مثال و ترجمه داره.