ermöglichen
امکانپذیر کردن
Verb
مثال
Das Stipendium hat ihr ein Studium im Ausland ermöglicht.
بورسیه امکان تحصیل در خارج از کشور رو براش فراهم کرد.
کلمههای نزدیک
- eine Rolle spielenاهمیت داشتن / نقش داشتن
- etwas unter Beweis stellenچیزی رو ثابت کردن
- einer Sache Rechnung tragenچیزی رو مدنظر قرار دادن
- etwas in Anspruch nehmenاز چیزی استفاده کردن / بهره بردن
- erfordernنیازمند بودن / لازم داشتن
- einschätzenارزیابی کردن / برآورد کردن
- eingehen aufبه موضوعی پرداختن / وارد جزئیات آن شدن
- erheblichقابلتوجه / چشمگیر
- entscheidendتعیینکننده / حیاتی
- eindeutigروشن / بدون ابهام
دنبال کلمهی دیگهای میگردی؟ دیکشنری آلمانیفارسی لینگوفا بیش از شش هزار کلمه با مثال و ترجمه داره.